بسته شد

رو به زوال

کمال شاید

منوی بلاگ
دیگران

لابه لای این نت ها یه مشت خشم یه جرعه بغض شاید،یه بغل غم 

چنان پیچ تاب خاطره ها رو باز کرد که گسسته م

خاطره هایی که خاک نگرفتن

ترس اینکه عنان از کف بدهم 

شوق اینکه شاید عنان از کف بدهم 

پرانتز رو باز کن حالا ببند 


نجوا ها که پاسخ هم رو نمیدن 

فریاد نمیشه زد 

مَد شده 

یک قدم رفتم عقب تر که خیس نشه کفشام

ولی ماه کامل نیست 

جرعه جرعه سرکشیدم

مست و لایعقل 

خاموش و سرد 

شکستن رو به بقیه میدی 

چقدرمیشه حرف زد
که همه ش گزافه ست
همه ما میدونیم کاردرست چیه! ولی ازش فرار میکنیم

از میان نگاه ها سر برآوردند

آنجا بود که فهمیدم تمام من سوختنی بود 




گاهی باید بذاری به لحظه ها بتابه 


که‌از دلهای پر در بزم‌ 

 صحبت نیست جا اینجا

به وهم آلوده ایم 


اندیشه های سرد رو به شعله های کلام سپردم 

یخ زد

پای گریز سلب شده 

امید که لااقل خود را برهانی از این فصل غریب 


بر سر بازار فریاد میزنیمتاع مرغوبی نیست

 لطفا از من نخرید