بسته شد
منوی بلاگ
دیگران

پالتوی بلند به تنم زار میزد سرمو تو یقه های بلندش پناه داده بودم نگاهمم به دور دست نبود 

همین کنارمو نگاه میکردم 

به زیر چتر بزرگ مشکی با دسته چوبی که ده سال پیش برام خریدی 

"رنگ‌ها دیگر برایم آن قوّت سابق را ندارند

 قرمزها گل‌آلود به نظر می‌رسند و نقاشی‌هایم روزبه‌روز تیره‌تر می‌شوند"


تو ذهنم هیچ چیز دیگه اونقدر مستقل و واضح نیست که بشه نوشت 

نمیشه وصف کرد حتی؛غلیظ شاید

دارم مقاومت میکنم همین چند خط رو پاک نکنم 

لال.