بسته شد

رو به زوال

کمال شاید

منوی بلاگ
دیگران

تمام صبح شوق دیدار بودی،غم دیروز فراموش شده بود 

بلند شد و رو به رویت ایستاد 

چشمانی پف کرده، خون روی دست راست خشک شده بود 

رد خون روی ترک های تو 

تو مُردی


چقدر مُدعی زیاد بود

 فریاد میزدند که تو در شعرهایشان خواندنی تری

جمع کنید این قافیه ها را ؛ نه تو در میان این سطر ها میگنجی نه مرا یارای خواندن توست

خسته بال میزد؛ درست بعد از همین برج ساعت، بوی رودخونه که شروع شد به سمت طلوع به اندازه ده نفس کاش نرسم  اگه خراب شده باشه، همین بوی خوش رسیدن حداقل برام میمونه 

رابطه بین مرگ و آینه چی میتونه باشه 


لابه لای این نت ها یه مشت خشم یه جرعه بغض شاید،یه بغل غم 

چنان پیچ تاب خاطره ها رو باز کرد که گسسته م

خاطره هایی که خاک نگرفتن

ترس اینکه عنان از کف بدهم 

شوق اینکه شاید عنان از کف بدهم 

پرانتز رو باز کن حالا ببند 


نجوا ها که پاسخ هم رو نمیدن 

فریاد نمیشه زد 

مَد شده 

یک قدم رفتم عقب تر که خیس نشه کفشام

ولی ماه کامل نیست 

جرعه جرعه سرکشیدم

مست و لایعقل 

خاموش و سرد 

شکستن رو به بقیه میدی 

چقدرمیشه حرف زد
که همه ش گزافه ست
همه ما میدونیم کاردرست چیه! ولی ازش فرار میکنیم

از میان نگاه ها سر برآوردند

آنجا بود که فهمیدم تمام من سوختنی بود 




گاهی باید بذاری به لحظه ها بتابه 


که‌از دلهای پر در بزم‌ 

 صحبت نیست جا اینجا